تبليغاتX
تو
تو
شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی

اين راه زيارت است قدرش درياب

از شدت سرما رخ از اين راه متاب

شك نيست كه با عينك ارباب نظر

برفش پر قو باشد و خارش سنجاب

 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مسعود

تا نيست نگردي ره هستت ندهند

اين مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهي

سر رشته ي روشني به دستت ندهند

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط مسعود

 تو مي روي و من فقط نگاه مي کنم

 تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم

 بعد از تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

 اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقيست


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط مسعود

تا منزل آدمي سراي دنياست

كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست

خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود

سالي كه نكوست از بهارش پيداست


سلام بازم شرمنده از این همه لطف شما

شرمنده تا بعد از چهلم برادرم نمی تونم بیام تو نت

انشاالله که نسیب هبشکی نشه            فعلا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط مسعود

تا ديده ام آن سيب خوش دوست فريب

كو بر لب نوشين تو مي زد آسيب

انديشه ي آن خود از دلم برد شكيب

تا از چه گرفت جاي شفتالو سيب


سلام به خاطر یه اتفاق نمی تونم یه مدت بیام تو نت و بهتون سر بزنم و آپ کنم

این نیامدن رو به حساب بی معرفتی قبلم نزارید          ممنون


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط مسعود

خورشيد به زير دام معشوقه ماست

با همه حسن نام معشوقه ي ماست

امروز جهان به كام معشوقه ي ماست

عالم همه بانگ  نام معشوقه ي ماست


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط مسعود

گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری يارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه

خواهی که دگر به خواب بينی ما را


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط مسعود
با کعبه گفتم

تو از خاکي من از خاک

چرا بايد به دور تو بگردم؟؟

ندا آمد:تو با پا آمدي برگرد.برو با دل بيا تا من بگردم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط مسعود

گر فاش شود عيوب پنهاني ما

اي واي به خجلت و پريشاني ما

ما غره به دين داري و شاد از اسلام

گبران متنفر از مسلماني ما

 

پ ن: گربه ها عاشق آدم هايي هستند که در زندگي ديگران موش مي دوانند


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط مسعود
      تو همان به كه نينديشي
      به من و درد روانسوزم
      كه من از درد نياسايم
      كه من از شعله نيفروزم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط مسعود
بتا روي تو چون بدر منير است

 دو چشمت آفت برنا و پير است

 نه تنها شد دل من صيد زلفت

 به هر تاري هزاران دل اسير است


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط مسعود
تسكين ندهد شاهد و ساقي دل ما را

مشكل كه قدح چاره كند مشكل ما را


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط مسعود

تو را از دور مي بينُم چه فايده

به پهلويت نَمي شينُم چه فايده

درخت حُسن تو گل بار داده

ازين گل ها نمي چينُم چه فايده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط مسعود

بس دير به دست آمد و بس زود برفت

آتش به من اندر زد و چون دود برفت

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت

چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط مسعود

شب مهتاب براي يار خوبه

نشستن در كنار يار خوبه

نشستن در كنار يار جوني

بده بستان بي آزار خوبه


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط مسعود

مي خوردن و گرد نيکوان گرديدن

به زانکه بزرق زاهدي ورزيدن

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود

پس روي بهشت کس نخواهد ديدن
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط مسعود
بر ياد جمال ملك چشمم به غنود

 از لفظ قضا شنو كه گوشم چه شنود

 اي خفته رساندت به آزادي زود

 گر بنده رشيد خاص را خواهي بود


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط مسعود
هر سبزه که برکنار جوئي رسته است

گويي ز لب فرشته خويي رسته است

پا بر سر سبزه تا بخواري ننهي

کان سبزه ز خاک لاله رويي رسته است


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط مسعود
نه طاقتي كه بماند دل من از طلبش

نه جرئتي كه شود تن روانه در عقبش

شبي به بستر من خفته بود و جان مرا

نبود جرئت يكبوسه از دو لعل لبش


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط مسعود
برخيزم و عزم باده ناب کنم

رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

 اين عقل فضول پيشه را مشتي مي

 بر روي زنم چنانکه در خواب کنم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط مسعود
گويند بهشت و حورعين خواهد بود

آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک

چون عاقبت کار چنين خواهد بود


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط مسعود
آنکس که زمين و چرخ و افلاک نهاد

بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک

در طبل زمين و حقه خاک نهاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط مسعود

خودت ماهي ، قسم بر جون ماهت

نشون من بده دالون باغت

نشون من بده تا گل بچينم

بقربون همون عهد و وفايت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط مسعود
برد آرام دلم يار دلارام كجاست؟

آن دلارام كه برد از دلم آرام كجاست؟

داده پيغام كه يك بوسه تورا بخشم ليك

آن كه قانع بود از بوسه به پيغام كجاست؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط مسعود

سياهي دو چشمانِت مَرا كُشت

دِرازي دو زُلفانِت مَرا كُشت

به جانم حاجتِ تير و كمان نيست

خَم ابروي مژگانت مرا كُشت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط مسعود
گفتي كه مرانيد گدا را از در

من نيز نرانده ام تو خود مي داني

من هم كه گداي توام اي باب نجات

اما تو چگونه اين گدا مي راني


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط مسعود
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن بگو

ماهی ها

حوضشان بی آب است


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مسعود
لب آب روان و سايه ي بيد
نگام بر چشم يار افتاد و خنديد
دعا از من به دلبر ميرسوني
دلي كه از دلي رنجيد، رنجيد

 

پی نوشت ۱:توممکن است فقط یک انسان دراین دنیا باشی، ولی برای  برخی تو خود دنیا هستی

پی نوشت ۲:امید که آقای شاعر مرده متوجه ادبیات بشه


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط مسعود
ولم را رفتنش خيلي ملوسه

قدش باريك و زلفش آبنوسه

براتي بر سر زلف تو دادم

هزار و سيصد و شصت و سه بوسه


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط مسعود
سه روز رفته اي ، سي روزه حالا

زمستون رفته اي ، نوروز حالا

خودت گفتي سر هفته بيايم

شماره كن ببين چند روزه حالا

پی نوشت:

ای عید تو بی رحمی

دنبال همه رفتی

 وقتی که می گم با من

 ای بابا!!! واسم می گی

می گی ای بابا!! جانم؟؟؟؟

میون این همه آدم

دنبال تو یلاقبا باشم

تو شدی واسه من عالم

نه بابا جونم !

دربیا از این خیال مبهم

برو دنبال کشکت

بساب اونو توی دستت

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم فروردین 1388 توسط مسعود