تبليغاتX
تو


تو

شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی

آتـش به دو دسـت خـويش بر خـرمن خويش

چون خود زده ام چه نالم از دشمن خويش

کس دشمن من نيست منم دشمن خويش

اي واي مـن و دسـت مـن و دامـن خويش

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط مسعود| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضوع در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پرزلیلا شد دل پرآه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرداین بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت من

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلی ساختی

من کنارت بودم ونشناختی

عشق لیلا دردلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته راهت کنم

مرتضی عبداللهی

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط مسعود| |

از چـرخ فلک گـردش يکسان مطلب

وز دور زمــانه عـدل سـلطان مطلب

روزي پــنج در جــهان خـواهي بــود

آزار دل هـــيچ مـــسلماني مطلب

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط مسعود| |

هجرت به دلم چو آتشي در پيوست

آب چشمم قوت او را بشكست

چون خواستم از ياد غمت گشتن مست

بگرفت مرا خاك سر كوي تو دست

پ ن:بلاگفا هم با این سرور هاش ر... ه

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط مسعود| |

ديدمت ، واي چه ديداري ، واي

اين چه ديدار دل آزاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط مسعود| |

دي پير مغان آتش صحبت افروخت

ايمان مرا ديد و دلش بر من سوخت

از خرقه ي كفر رقعه واري بگرفت

آورد و بر آستين ايمانم دوخت

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مسعود| |

اين راه زيارت است قدرش درياب

از شدت سرما رخ از اين راه متاب

شك نيست كه با عينك ارباب نظر

برفش پر قو باشد و خارش سنجاب

 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مسعود| |

تا نيست نگردي ره هستت ندهند

اين مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهي

سر رشته ي روشني به دستت ندهند

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط مسعود| |

 تو مي روي و من فقط نگاه مي کنم

 تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم

 بعد از تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

 اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقيست

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مسعود| |

تا منزل آدمي سراي دنياست

كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست

خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود

سالي كه نكوست از بهارش پيداست


سلام بازم شرمنده از این همه لطف شما

شرمنده تا بعد از چهلم برادرم نمی تونم بیام تو نت

انشاالله که نسیب هبشکی نشه            فعلا

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط مسعود| |

تا ديده ام آن سيب خوش دوست فريب

كو بر لب نوشين تو مي زد آسيب

انديشه ي آن خود از دلم برد شكيب

تا از چه گرفت جاي شفتالو سيب


سلام به خاطر یه اتفاق نمی تونم یه مدت بیام تو نت و بهتون سر بزنم و آپ کنم

این نیامدن رو به حساب بی معرفتی قبلم نزارید          ممنون

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط مسعود| |

خورشيد به زير دام معشوقه ماست

با همه حسن نام معشوقه ي ماست

امروز جهان به كام معشوقه ي ماست

عالم همه بانگ  نام معشوقه ي ماست

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 5:53 قبل از ظهر توسط مسعود| |

گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری يارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه

خواهی که دگر به خواب بينی ما را

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مسعود| |

با کعبه گفتم

تو از خاکي من از خاک

چرا بايد به دور تو بگردم؟؟

ندا آمد:تو با پا آمدي برگرد.برو با دل بيا تا من بگردم

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط مسعود| |

گر فاش شود عيوب پنهاني ما

اي واي به خجلت و پريشاني ما

ما غره به دين داري و شاد از اسلام

گبران متنفر از مسلماني ما

 

پ ن: گربه ها عاشق آدم هايي هستند که در زندگي ديگران موش مي دوانند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط مسعود| |

      تو همان به كه نينديشي
      به من و درد روانسوزم
      كه من از درد نياسايم
      كه من از شعله نيفروزم
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط مسعود| |

بتا روي تو چون بدر منير است

 دو چشمت آفت برنا و پير است

 نه تنها شد دل من صيد زلفت

 به هر تاري هزاران دل اسير است

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط مسعود| |

تسكين ندهد شاهد و ساقي دل ما را

مشكل كه قدح چاره كند مشكل ما را

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط مسعود| |

تو را از دور مي بينُم چه فايده

به پهلويت نَمي شينُم چه فايده

درخت حُسن تو گل بار داده

ازين گل ها نمي چينُم چه فايده
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط مسعود| |

بس دير به دست آمد و بس زود برفت

آتش به من اندر زد و چون دود برفت

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت

چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط مسعود| |

شب مهتاب براي يار خوبه

نشستن در كنار يار خوبه

نشستن در كنار يار جوني

بده بستان بي آزار خوبه

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط مسعود| |

مي خوردن و گرد نيکوان گرديدن

به زانکه بزرق زاهدي ورزيدن

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود

پس روي بهشت کس نخواهد ديدن
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مسعود| |

بر ياد جمال ملك چشمم به غنود

 از لفظ قضا شنو كه گوشم چه شنود

 اي خفته رساندت به آزادي زود

 گر بنده رشيد خاص را خواهي بود

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مسعود| |

هر سبزه که برکنار جوئي رسته است

گويي ز لب فرشته خويي رسته است

پا بر سر سبزه تا بخواري ننهي

کان سبزه ز خاک لاله رويي رسته است

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط مسعود| |

نه طاقتي كه بماند دل من از طلبش

نه جرئتي كه شود تن روانه در عقبش

شبي به بستر من خفته بود و جان مرا

نبود جرئت يكبوسه از دو لعل لبش

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط مسعود| |

برخيزم و عزم باده ناب کنم

رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

 اين عقل فضول پيشه را مشتي مي

 بر روي زنم چنانکه در خواب کنم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط مسعود| |

گويند بهشت و حورعين خواهد بود

آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک

چون عاقبت کار چنين خواهد بود

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط مسعود| |

آنکس که زمين و چرخ و افلاک نهاد

بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک

در طبل زمين و حقه خاک نهاد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط مسعود| |

خودت ماهي ، قسم بر جون ماهت

نشون من بده دالون باغت

نشون من بده تا گل بچينم

بقربون همون عهد و وفايت

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 7:24 قبل از ظهر توسط مسعود| |

برد آرام دلم يار دلارام كجاست؟

آن دلارام كه برد از دلم آرام كجاست؟

داده پيغام كه يك بوسه تورا بخشم ليك

آن كه قانع بود از بوسه به پيغام كجاست؟

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط مسعود| |


Design By : Night Skin